من او را یک جور دیگر دوست داشتم جوری که به خودم مربوط بود. من از آن زن ها بودم عاشق بیدار شدن با بوسه های کشدارند عاشق چیدن میز صبحانه ، اتو کردن پیراهنش و گوشزد کردن به تمیز نگه داشتن تی شرت آبی یقه ایستاده ی محبوبم که با هم در تابستان سال پیش خریده بودیم. من از آن زن ها بودم که بوی سیگار آزارش می داد و ترجیح می داد معشوقش به بغلش اعتیاد داشته باشد. از آن زنها که بعد از ظهر کیک شکلاتی می پخت و شب را در آشپزخانه با او در پختن غذای محبوبش با طعم پنیرو قارچ و فلفل دلمه، عشق بازی میکرد. من از آن زن ها بودم که زیبایی برایش مهم بود تکراری نبودن پوشیدن لباس های گلدار و هر مردی که در چهره ام لکنت گرفته بود انحصار طلبیم به آغوش عشقم را در چهره ام جار می زدم. من از آن زن ها بودم که او تب می کرد و تا صبح نمی خوابیدم ، سفر می رفت و تا به مقصد نمی رسید نمی خوابیدم. من از آن ها زن ها بودم که قهر می کرد که می جنگید برای سلامتی او برای موفقیتش من آن زن بی سلاحی بودم که وقت رفتن درها را بست و به خداحافظی ام گوش نداد تا با آرامش بیشتری بمیرم.
شب تحویل سال است و شب اخر سالی که با من هر روزش را شب کردی ساعت های عشق بازی ، ساعتهای قرار، ساعتهای جنگ ، ساعتهای دلتنگی، ساعتهای سکوت ، ساعت های دوستت دارم برگرد، ساعت های خداحافظی... و دنیای ما دونفر داشت یکی تو بودی ویکی من که نمیخواستی باشم. شب تحویل سال است و میدانم که حالت خوب نیست که رفتنم هم چیزی رابهتر نکرده و دردت خودت بودی . نمیدانم که تنهایی ات را روی دامن چه کسی پهن میکنی که دامنم را پس کشیده ام که تو را به خودت پس داده ام که می دانم خودت را پس زده ای. شب تحویل سال است، حوالی ما باد شدیدی می وزد یک بوسه گذاشتم لب پنجره میدانم که بهتر می خوابی میدانم که خوب میدانی هنوز هم دلواپس خنده های توام ...
سال جدیدت به شادمانی، بی رحمانه ترین اتفاق عاشقانه ی من.
چشمهایی را که بستم و نگاهی که خطوط انتقالش به تو را تغییر دادم؛ تو که حالا مردی چارشانه، خشمگین تر و جدی تر به نظر می رسیدی، تو که حالا خطوط ریشت، مردگانی ات را جهت می داد. تو که می دانستم حوالی دانشگاه ما سکونت داری. تو که همچنان جسارتت شبیه عقایدت، شبیه شوخ طبعیت، شبیه روز اول دانشجو شدنت، روز اول عاشق شدنت و روز آخر خداحافظی مان بود. تو را که تا انتهای تلقی موازی مان ادامه نداده بودم و ترس از اینکه برگردی و از پشت سر با نگاهت تا انتهای خیابان دنبالم کنی و تو حریص تر از آن بودی که فراموشی، که سالهای پوشیده در پالتو به جسارت ادامه دادنت رخنه کند. و من تمام شهر را با این صدای سهیل نفیسی لرزیدم :
کجا رقص پروانه هن تو بهار غریب جوونی،
کجا قصه ی عشق مه متن اون چشمون آسمونی،
کجا روزان مدرسه کوچه پس کوچه ون خوش آشنایی،
کجا قلب ناباور مه کجا بهت تلخ جدایی... .
پ.ن: به خانه برگشتم و در گوشه ی دفتر خاطرات قدیمی نم گرفته ای که از یاد برده بودم، نوشتم ؛ من امروز کسی را دیدم که روزی ...
رونده ها ؛ مسئله این است!
. باید بپذیری بعضی ها از ثانیه ای که رحم مادرشان را ترک کردند شرطی شدند که هرکجای امن را باید روزی ترک کرد. باید درک کنی صفت "رفتن" شان غالب است، این ها را اگر بپرستی می روند چون می پرستی شان، اگر متنفر باشی می روند چون متنفری، زیادی خوب باشی می روند چون زیادی خوبی ، بد باشی می روند چون بدی، معتدل باشی می روند چون کسل کننده ای، دوست داشته باشی می روند چون لایقت نیستند، دوست نداشته باشی می روند چون لایقشان نیستی، آرامش بدهی می روند، آرامششان را بگیری می روند. باید بدانی کسی که یکبار خانه اش را ترک کرده هرچقدر هم خانه ات را برایش امن کنی، ترکش می کند. کسی که یک بار معشوقش را ترک کرده، بهترین معشوق جهان هم که باشی ترکت می کند. بعضی ها هم ماندنی اند از رگ و خون و نطفه، اینها همان هایی بودند که وقتی از پستان های مادرشان کنده شدند تب کردند و تن به یک شیشه ی پلاستیکی فیک ندادند. اینها اگر بخندی ترکت نمی کنند اگر گریه کنی ترکت نمی کنند شکست بخوری ترکت نمی کنند و روز پیروزیت از تو مغرورتر کنارت چمباده می زنند و اعصاب دنیات که ته کشید یک جوری می چسبند بهت که ینی ؛ هی! بفهم! ماندنی ام . اینها اگر بدی کنی می مانند خوبی کنی می مانند خانه ات بالای شهر باشد می مانند، خانه ات زیر باران باشد می مانند، خانه ات خراب باشد می مانند، اصلن آمده اند که بمانند هر کاری کنی ماندنی اند ...
هیهات از تلفیق این دو جنس با هم!
"چرا هیچ چیز بوسیدنیت بوسیدنی نیست؟!"
آن زن وا داد.
اندام وحشیانه ی زنی در خالی بستر
اندام وحشیانه ی زنی از خطوط پیشانی تا خطوط کشاله ی ران ها
اندام وحشیانه ی زنی را به یاد بیاور
با موازی های دردناکش روی لبهات
ما کنار هم زندگی و یکدیگر را فراموش می کنیم
با کاردی آشپزخانه را از خودم و او تفکیک می کنم
خودم را از پاره های لباسهاش در تنم
خودم را از موهای تراشیده در دستشویی
خودم را از خطوط ناخنهام روی پهلوهاش
خودم را از رنگ لبهام روی ریشش
بی رحمانه او را زیر پتو
در خفگی بالش ها و بوسه ها ؛ فراموش میکنم
روی یک میز با او می نشینم
و اولین قرار عاشقانه در رستوران را فراموش می کنم
بدون نگاه کردن به گارسون حدس میزنم که مرد خوشتیپی ست
و گیومه های روی بازوهاش را فراموش میکنم
فاتحانه ؛ انتقام من از او فراموشی ست
زن متولد شده ام که فراموش کنم
تا در شهر
در اداره
در حاشیه های پشت سرم بنویسند:
آن زن وا داد.
آدمهای شهر شلوغ
حالا فکر می کنم شهر خیلی شلوغ آدمهای خیلی متفاوت رنگارنگ آدمهایی که اشباعت می کنند مفهوم عمیقی از سوم شخص مفرد غایبت برایت تعریف می کنند. آدمهای بی حوصله ی شهر شلوغ، آدمهایی که همه ی حواست را نمی خواهند، آدمهایی که قسمت هایی از تنت برای مکاشفه شان کافیست، آدمهایی که در یک اتاق با تو می نشینند وتطابق دمای اتاق و حرارت بدنت برایشان مهم نیست، با تو روی یک میز غذا می خورند و میزان گرسنگی ات برایشان مهم نیست، بعد از ظهرها روی نیمکت های متفاوت با تو می خندند و بعد غروب ترکت می کنند به رختخواب خودشان می روند و تو برایشان تمام می شوی و این مفهومش وقتی تعریف می شود که اتاق، میز، نیمکت ها، تو و حتا کشورشان را برای همیشه ترک می کنند. این آدمها هر چه کمیتشان بیشتر کیفتشان پایینتر می آید.
آدم هایِ بیشتر تنهاترت می کنند و چون همه ات برایشان مهم نیست به این تنهایی عمق بیشتری می بخشند.
در من تمام ِ مسیرهای ِ با تو درد می کند
امروز هوای شمال بارانی بود یعنی هواییِ تو بودم. امروز تمام مسیرهای ِ با تو را رفتم، رفتم تنکابن بلوار معلم را زیرو رو کردم رفتم ساحل خلج درست همان نقطه ... درست همان نقطه که یک مشت پرنده را با دوربینم شکار کرده بودم که گفته بودی حواسم پرت بود که گفته بودی بگذارم عاشقانه مان فقط عاشقانه بماند و زل زده بودیم به دریا، سرت را چسبانده بودی به موهام و لبهات هی می جنبید به آن بوسه های ریز شبیه یکی از آن شب های آخری توی متروی چارراه ولیعصر که ازت پرسیده بودم :
_ می دونی عاشقانه ترینِ این سری مون کجا بود؟
_کوه دیگه!؟
_نــــــــع خیر! اونجا که رو پله برقی مترو یه پله ازت بالاتر می رفتم و نزدیکای تموم شدنش لبت موازی با موهام می شد و تو آروم و ریز می بوسیدیش... یه اعتراف کنم؟ من عمدن سرمو می چسبوندم بهت! ( و تو آرام لبخند زده بودی)
آن کوچه که طولانی بود تا به دریا برسیم را پیدا کردم دوباره همانجا که پرسیده بودم آهنگ پلی کنم؟ و گفته بودی باشه، آهنگ ِ "هوام تویی" را پلی کردم دوباره چند قدم دویدم و شال ِ سبزم را باز کردم و برگشتم پشت سرم یعنی رو به تو و با صدای بلند و ملتمس یک طوری که دلت بلرزد یک طوری که خودم هم باور کنم روبه روم ایستاده ای گفتم: " یه عکس ازم می گیری ؟!" لب هام دوباره بی هوا غنچه شد چشمهام پر ِ خواهش که یک آن باد ِ سرد قاطی با باران زد به شالم و شال از دستم پرت شد، اشکم پرت شد، تو از روبه روم پرت شده بودی...
تمام راه برگشت به شانه های ِ صندلی تکیه داده بودم نمی دانم اتفاقی بود یا نه اما این بار هم راننده صندلی های عقب مسافر نزد می خواستم دراز بکشم روی پاهات تار تارِ موهام تمنای ِ انگشتهات را داشت ... سرم را به سمت راست برگرداندم یعنی همان نقطه که آخرین بار نشسته بودی، زانوهات پرت شده بود، انگشتهات پرت شده بود، جای ِ خالیت اما نه...
شیشه را تا آخر دادم پایین باد و باران تندی ِ سیلی ِ بوسه و خداحافظی ِ آخر تو را داشت.
باران شدید تر شده بود و ابی داشت از ضبط ماشین ِ راننده فریاد می زد : منو حالا نوازش کن همین حالا که تب کردم/ اگه لمسم کنی شاید به دنیای ِ تو برگردم/ تنم سرد ِ ولی انگار تو دستای ِ تو آتیشه / خودت پلکامو می بندی و این قصه تموم می شه....
آخرای راه بود همانجا که باید پیاده می شدم همانجا که پیاده شدی من را بوسیدی و شبیه همیشه نبودی یکجور که انگار می دانستی این آخرین باریست که می بوسی ام چشمهات وحشی تر بود لبهات وحشی تر انگار تمام شده بودی که تمامش کنی که تمامم کنی؛ راه داشت تمام می شد که یک فکر دلم را سوزاند اینکه هر بار قهر میکردیم یک چیزی ازت میخواستم یادم هست یکبار آن اوایل خواسته بودم تا دوسال نروی با دختری و گفته بودی قبول... ولی این بار بدون اینکه چیزی بخواهم گذاشته بودم بروی شاید می دانستم حالا بزرگ شده ای و منطقت اجازه می دهد هر کاری بکنی که همین اواخر یک شب پشت گوشی پرسیده بودم چرا دیر جواب دادی و گفته بودی من موظف به جواب دادن ِ به تو نیستم و من که بهت زده تمام اندامم روی ویبره بود داشتم دانه به دانه بوسه هات را با این جمله تطابق می دادم و نمی خواند...
اما حالا یک چیزی می خواهم؛ که بروی، همین روزها بروی جلوی سینما قدس منتظر دختری با مانتویِ گلبهی بمانی و یکی از آن وینستونهات را تا ته بکشی. بعد بروی پارک طالقانی روی ِ همان صندلی طرح چوب یک لیوان چایی بریزی و ننوشی بگذاریش همانجا و بروی. بعد بروی تجریش از آن سوپری زغال و همان خوراکی های نوستالژیک را بخری ببری پارک جمشیدیه روی همان نیمکت درست همانجا که خودمان را به سیخ کشیده بودیم جابگذاری شان و بروی بالا ... بروی بالا... همان جا که گفته بودی آرزو داشتی یک روز با من آنجا باشی و من به آرزوت رسانده بودمت؛ تنها بنشینی و تهران را تماشا کنی روی ِ همان سنگ آهنگ "سام وان لایک یو و ست فایر تو دِ رین ِ" ادل را پلی کنی و در راه برگشت قول بدهی به خودت به خاطرات من - به پاس ِ تمام ِ روزهایی که تهران را با پاهای تو قدم زدم و تمام آن شب ها که در خانه مان رو به چشم های تو خوابم برد - هرگز این مسیرهای ِ با من را با آن دختر ِ دیگری در آینده ات قدم نزنی ...
من باب ِ کت و شلواری پشت ویترین ِ دُراتی
امروز صبحِ خیلی خیلی زود بیدار شدم (بهم ریختگی های دختری که صبحِ خیلی خیلی زود بیدار می شود را تصور کن) سررسید جدیدم را برداشتم رفتم سراغ کیف یا کوله ای که یک مشت خودکار رنگی و سررسید و رژ لب احتمالی را بچپانم درونش، می دانی بعضی آشغال ها روی ِ اعصابند، بعضی آشغال ها را نمی شود تحمل کرد، درست مثل آشغال ِ بیسکوییت رنگارنگ تو داخل ِ جیب بغلی کوله ام که بعد از چند ماه، امروز صبح سروکله اش پیدا شد. نمی خواهم راجبه آن روز صحبت کنم، نمیخواهم راجبه رنگارنگ صحبت کنم، نمیخواهم حتا راجبه تو صحبت کنم.
تصمیم گرفتم یک خیابان را پیاده بروم پیاده رفتن ساعت هفت صبح با هندزفری در خیابانی که تویی و یک مشت کبوترجلد لذتی دارد شبیه به خواب رفتن روی ِ شانه های کسی در تاکسی، وقتی پشت شیشه بارانیست...
میانه های خیابان مطهری یک کت و شلوار فروشی ِ اسپرت هست یک کت و شلوارفروشی ِ پسرانه که همیشه حواسم را پرت میکند، امروز یک تک کت سفید با راه راه ریزِ آلبالویی و پاپیون زرشکی بود و من باید سانت به سانت اندام تو را با مانکن مقایسه می کردم؛ اما نکردم. همان لحظه یک پسر بیست و چند ساله که کتانی اش همرنگ کوله ام بود از کنارم رد شد و با لحن ِ خیلی خیلی جدی گفت: "میخریش برام عزیزم؟" یک آن بغضم ترکید و فکر کردم بعضی آدمها چقدر بی شعورند و نمی فهمند یک جمله چگونه می تواند آدم را به نداشته هایش پرت کند. و بعد مرد جوانی کت و شلواری آن طرف خیابان از روبه رو می آمد که به من زل زده بود، فکر کردم که واقعن روزی مردی در خیابانی که تو نیستی می آید از روبه رو و انطرف، که عاشق دختر این ور خیابان می شود و دختر این ور خیابان به مرد آنور خیابان سلام می کند و شاید همین خیابان را با او تا انتها برود در همین فکر بودم که یک کبوتر از آن خاکستری ها نشست روی شانه ام ، باورت نمی شود من که به بالش خانه ی ِ آن زن لاغر وسواس داشتم شانه ام را برای احتمال خرابکاری یک کبوتر، عاشقانه گشودم و یاد تو افتادم که هرکجا کبوتر جلدت می شدم چقـــــــدر شانه بودی... نزدیک چارراه از شانه هایم پرید و به کبوترهای جلوی ِ مغازه ای ملحق شد، چقدر کبوترهای خیابان مطهری اهلی اند...
نزدیک پارک شهر بودم و تن به تاکسی ندادم و تو هرگز نمی فهمی دختری که مطهری تا دانشگاه را روی هندز فری، صدای شجریان، سانت به سانت فراموش کردن اندام تو، متلک پسری در نداشتنت و احتمال مردی دیگر در عکس سلفی دو نفره اش می رود یعنی چی؟
نم ی شــــــــود می دانی؟
بعضی چیزها را نمی شود ...
مثلن هر چقدر گزینه برای کات داشته باشم نمی توانم خوشبختی ام را از این عکس کات کنم...

بغضم از سال هزارو سیصدو غاز نیست! بغضم از سه تار مویی که به سفیدی بخت بیست و دو ساله ام می خندد نیست ... بغضم حتا از حیاط خلوت دانشگاه و انصراف از انصراف ...
می دانی؟ سالهاست دستم را برای چیدن هیچ بهار نارنجی دراز نکرده ام...
و هنوز فکر میکنم اتاق شروور می بافد از لامپ ، لامپ شرو ور می بافد از نور ، خیابان شرو ور می بافد از پیاده رو و پیاده رو شروور می بافد از آدم ها... و هنوز به پهن شدن زیر ماشینی در سه متریم فکر میکنم ترسم اما از مرگ نیست! ترسم از اینست که تو ساعت هایی پس از آن در همان پارک ِ غروب های زمستانی منتظرم نشسته باشی و نرسم و به دستهای من در دستهای آقای ایکس حتا ثانیه ای ... و بغض کنی به خاطرات خانه ی دو نفره مان به خنده های روانی عکس های دو نفره مان و آغوش پنج شنبه ات درد بگیرد ... و فکرکنی اولویتی غیر از تو در زندگی ام داشته ام...
باید به تو برسم و بگویم که خواهرم بی خبر رفت زیر تیغ جراحی و یک دل سیر برات گریه کنم و بعد پیامبرانه دستم را ببرم روی چشمهام و از معجزه ی رنگ های روی ناخنهام به من ایمان بیاوری و بگویی:
" _خوشگله مثه خودت مثه همیشه "
و بعدتر از آن درس سه واحدی از جذابیت زبان فرانسه بگویم و تو تایید کنی از درس های مشترک رشته مان بگویم اینکه سیالات و انتقال جرم مزخرفند و تو تایید کنی، بگویم برویم یک جای پرت و تانکو تمرین کنیم و تو تایید کنی، پیشنهاد یک فیلم از کارگردان محبوبم را بدهم و تو تایید کنی ، برویم کافه و از دخترهای میز روبه رویی بد بگویم و تو تایید کنی و فکر کنم من تنها دختری هستم که به کافه می آید من تنها دختری هستم که به پارک می آید من تنها دختری هستم که به آغوشت می آید و تو حتمن در سال های بعد از من دختری را ملاقات نخواهی کرد که موهاش را مشکی کند، ببافد و لب های تیره اش دلیل تلخی ِ اعصابش باشد...
و بعد دوربین را بدهم دستت ، چشم های نیمه بازم، لب های نیمه بازم، بغض نیمه بازم را ثبت کنی و کیف آلبالوییم را بردارم و از تو از میز از کافه بزنم بیرون و ماشین به سه متری ام برسد و ...
پاییز یا زمستان
تو که نباشی
هوای ِ حال ِ من پس است
پ.ن: فروردین برگشته . . .
راس ساعت من را بغل کن ... راس ساعت من را ببوس
وقتی درد غالب باشد یعنی صد در صد باید یه مرگیت باشد یه مرگی که یقینن از سرطانی که احتمال ابتلا به آن ژنتیکی در خونت تزریق شده تحمیلی تر ست! و وقتی درد نباشد و یه مرگیت باشد خیلی مشکوک ست! یک نوع سرخوشی تحمیلی..
مثلن نبودن بعضی آدمها در زندگی ما تحمیلی ست ، درست شبیه بودن بعضی ها ... و من فکر میکنم فانتزی من با با توتحمیلی ست که تحملش نجاتم می دهد. هر چقدر من منطقی باشم تو سوپر جنتلمن و جغرافیا عوضی باشد و من شمال باشم تو نمی دانم وسط قلب کشوری که دوست تر داریش، این فانتزی که خانوم سربه هوای بی ادب سرتق را می نشاند سرجاش یعنی خیلی تینیجر می کند و لوس می شود و ناخن هاش را رنگارنگ لاک می زند و یادش می اندازد که هنوز دامن خیلی کوتاه ِ گلدارش را دوست تر از شلوارهای جینش دارد... یــــــــعنی بلــــــــــــه !
داشت باورم می شد که بیست و یک سالم شده و سالهای بعد از بیست سالگی یقینن وحشتناکند... آنوقت تو می رسی و دستم را می گیری من را می بری کافه و اصلن ِ اصلن سیگار روشن نمی کنی و اصلن ِ اصلن مجله و روزنامه ورق نمی زنی و اصلن ِ اصلن ِ اصلن تیپ نمی سازی و با من ازهگل و فروید و آلفرد روزنبرگ و الکسی دو توکویل و تارنتینو و تارکوفسکی و... حرف نمی زنی! تو گل رز سفید را از گلدان روی میز برمیداری شاخه اش را جدا میکنی و بعد میزنیش به موهام و بلند می شوی و دست می زنی و از همه ی آدم های میز دیگر می خواهی به من نگاه کنند و بعد اعلام میکنی با صدای بلند اعلام میکنی با صدای خیلی بلند اعلام میکنی : " این دختره عشقه منه " و من را می بوسی و بعد من را می بوسی و بعد من را که واقعن نسبتی با تو ندارم می بوسی و من که خیلی افاده ای خیلی مغرور خیلی غرغرو ام عصبانی نمی شوم!
و من چقدر هوس خانه درختی ِ بهناز را میکنم و دلم می خواهد من را بگیری و به جواهر ده به کوه صفه به غار کرفتو به روانسر به بزنگان به انارک به باغو به مهرنجان ... فرار کنیم.
جایزه ادبی آوانگاردها
اتفاق خوب ... شاید اتفاق خوب این روزهاست!
اینکه اسمم جز اسامی راه یافتگان به مرحله نهایی جایزه ادبی آوانگارها ست
انکار نمی کنم لذت عمیق ِ خونده شدن رو ... :)
اوتانازی
ما چند نفر بودیم که در خیابان گم ...
کسی به تفسیر این خبر گوش نمی داد
چند کوله پشتی کهنه چند کفش کتانی کهنه تر
ارتباط هی نخ می رفت در پیراهن زنانگی
آنقدر که جــــ ــ ـــ ـــــــ ـــر می خورد
ما لب بودیم کسی گوش نمی داد
ما پا می دادیم کسی دست نمی داد
ما نسل می دادیم در ژانر جنایی
_ اجازه هست از خط شما یه زنگ به خودم بزنم؟!
هی آقای بـــــــــــوقـ بوقـــــــــــــ بوقــــــــــــــــــــــــ ِ ممتد آشغال!
می شود من را از ادبیات بکشی بیرون ؟
من را از خودم بکشی بیرون؟
از نعره های شبیه فحش بکشی بیرون؟
یک بارهم تو اسب باشی بتازم ات؟
این بار تو عوض بشوی و من عوضی؟!
هی عوضی نسخه ام را بپیج باچندین اکسازپام
آنقدر که تمال سالهای تو را بخوابم
وبعد وبعد وبعد تر
چند نفرم را بکش و جنازه اش را
بفرست برای مـــــــادرم!
پریچهر مستمند
شوینده ها . . .
هر صبح در گوشه ای از ساک
خودش را مچاله می بندد
و لکه های سفیدش از تمام شوینده ها
پاک می شوند
مدتهاست آن طرف خالی قاب است
رو به خیابانی که بسته می ماند
و هر عصر
تمام پلاک ها را
تمام خبرها را
تمام تیمارستانها را
دنبالت می گردد
تمام پلاک ها اشتباهی می شوند
تمام تیتر ها اشتباهی می شوند
تمام پس مانده های ذهنی اش . . .
هر شب
خودش را از ساک می کشد بیرون
و لکه های سفیدش را
تمام شوینده ها
قرمز می کنند
و سرم در پاهایی که میگرن داشتند
سرعت گیجه می گرفت
شهر می دوید
در اسلوموشنی از ادم های وارونه
لنگ در هوای نبودن . . .
خیابان ها می دویدند
و ریل ریل مسافر از خطوط پیاده رد می شد
تا راس تو
قطار رفتن از من سبقت بگیرد
به تو نمی رسیدند
به تو نمی رسید
به تو نمی رسیدم
دلم گرفته ماری و لاک قرمز هم کاری نمی کند!
ماری... ماری... ماریا ...
این بار من ان احمق دیوانه ام که خودش را از روی پل پرت نکرد!
که پشت ردپای کسی در برف نرفت!
و قدم نزد تمام خیابان فرعی مشکوکی را که به سردخانه ی متروکی ختم می شد!
دلم گرفته و نور نارنجی این تیربرق لعنتی که تا پنجره ی اتاقم می رسد تشدیدش می کند!
در کفشی با پاشنه های بلند
خالی می شوند
و تو هنوز آن طرف پلی ایستاده ای
و لبخند هنوز بخشی از زنانگی من است
که در کفشی با پاشنه های بلند
تو مشتت را گرفته ای به اسمان
منحنی های تنت را تپیده ام
آخرین پاروکستین
نوستالژی غمگین بی قواره ای
دستگیره را روی اعصاب پذیرایی می چرخاند
_حالم بد است بانو
و تو روسری ات را برمی داری
می لمی روی مبل
خودت را در قرمز تیره ات بغل می کنی
_حالم بد است بانو
زل می زنی به تصویر برهنه ی دیوارها
که فقط دیوار چیده ای
که پنجره نمی فهمد خانه ی متروک اندامت
_حالم بد است بانو
موهایت را باز میکنی
و عطر چای خشک شده
دم کشیده ... ننوشیده...
_حالم بد است بانو
بلند میشوی
در هیبت یک عصر زنانه
که جنین سقط نشده ی شب بی خوابیست
_کمی محکم ترتمام آغوشت را فشار کن
تا ارامش گورستان تنت
آخرین پاروکستین* مصرفی ام باشد
پریچهر مستمند
ساعت روی سکون
وارونه می دود
تو از راه نرسیده ، مذاکره می کنی
حتی سلام را
با لبخندی
که حالم خوب نیست
که حالم از پرونده های ناتمامت مانده تر است
_کتت را بده به من ؟!
که جوش می اوری
از نا بی تفاوتی حتا قهوه روی میز
لبت
آه ...
لبت
اصابت دو سیاره است به فنجان!
_کتت را بده به من؟!
داد می زنی که گستری نیست
و زمین از نیمه ی دیگرش سقوط می کند
و دستت برای حجم زمین کافی نیست
و دستت برای حجم من ...
_ کتت را بده به من؟!
ساعت از دیر به شکل مرموزانه ای می گذرد
پلک می زنی در وارونه ها . . .
( کتت را می دهی به من
و شال و کلاه را بر می داری)
پریچهر مستمند
چند شنبه ...
گوش برای مزخرف
چشم می شد به دهان
تیتر می خوردی روی اول صفحه
_چای یا قهوه ؟
شنبه روز چرندگویی بود
شعار پشت تریبون پارگی
که تویی
درجیبت درد میکند
_بانوی من چای یا قهوه ؟
یکشنبه روز سرگیجه بود
شهر پر از کفشهای کودکان آن روسپی مجهولی
که تو را نمی شناخت
درخوابهاش که یک آرمان مطلق ...
_بانوی زیبای من چای یا قهوه؟
دوشنبه از روی سه شنبه سر میخورد
کسی به تو نمی گازید و تو ممتد بودی
در تمام صفحه های چرندگی
_بانوی من چای یا قهوه؟
چهار شنبه ریسه می رفت
روی ریش طنز
از بافت های مضحک اتمی
_بانو چای یا قهوه؟
پنج شنبه شاعرانه فرو می رفت
به زیر آرواره هایی که عاشقانه تو را می جویدند
سر می خوردی به اول صفحه
_چای یا قهوه؟
_برایم چیزی دود کن که نسوزاند
_ ...
_تو به جمعه ایمان داری!؟
(استفراغ می شود مردی روی برگه ها)
پریچهر مستمند
زنانه
خصیصه ی منحصربه فرد زنانه ی زنیست
به استشمام تو
در ترکیب سیگار و بولگاری مارین
لا به لای پیراهنی
که دریدی در سرگیجه اش
و تهوع
در تهوع
که می زایید در دستهایت
وقت باز کردن دکمه های زنانه ی دیگری ...
پریچهر مستمند
به آقای هزارو سیصدوبوق :
تمام تنم سال شده
که بروی
آنقدر دور
که تمدن هزاره ی آدم گریه کند (لذت)
وکسی از تمام کیلومترها
هوس برگشت به سرش نزند
آقای هزارو سیصدوبوق
هنوز حوالی گونه های زنی
چتری از ترس باران
جمع شده در خودش...
ورنگها در کیف دوشی اش
به زردی می زنند
کویر نقطه ایست در مرکز دامنش
که حول محور هیچ حافظه ای نچرخید
آقای هزارو سیصدو بوق
من دلم یک کیف کوک میخواهد
که رأس ساعت عبور تو
زنگ بزند
در جیب شهرم
که از تمام جهان گودتر است
و ما در قعر
در انحطاط و افسردگی خورشید
تو را هیستریک نشدیم
حتی در تهوع آخرین پس لرزه ها
( صدای کفش های مردانه در خیابانی که به ترافیک ختم می شود)
وتعطیلی تمام اعصابهایی
که به لبخندت اصابت نکرد
آقای هزارو سیصدو بوق
به من نه
به خواهرم نه
به مادرم که تو را حبس ابد خورد
تمام تنم سال شده
که بروی . . .
ریختگی . . .
به میله های تخت
دستهایم را
به پرده ها
چشمهایم را
به پنجره
و پاهایم را
فرو برده ام در پاندول ساعتی
که روی ملاجم برک می زد
من دلزده تر از آنم
که وسوسه ی داشتن ثانیه ای از تو
حال مردنی ام را بهم بریزد
بهم بریزد
بهم بریزد
بهم بریزد
دنیایـــی که تو را
از روی تخت خوابم چپاول کرد
پریچهر مستمند
دختر وحشي تشنه به چنگال بود
مي ترسيدي
كه گرگ مي زد
به خواب الودگي افكارت
و مي باختي
سالهاي سادگي تنش را
كه سرد نقاشي مي كرد
گرم سرو مي شد
نجابت اندامي كه مي لرزيد در برف
دختري
كه موهاش را محكم تر مي بافت
تنها بود در زمستان
تنها بود در خودش
و تفنگش ميل به شكارت نداشت
تشنه تر مي شد
كه افتاب مي زد
مي پريدي
و قانون جنگلي اش
به تيرباران اين همه ترس
حكم نمي كرد
تیزتر به چنگال و طعمه اش
خيره مي شد
فكرش را بكن
عروس قصه گرگ باشد
كه می پرد در چاه
و تمام شنل هات
قرمزمي شود
پریچهر مستمند
د-موک-را-سی ِ آغوش
پناه من باش
آنگاه
تمام من شعار می شودواژه به واژه امپراطوری چشمهایت را
دستهامان در هم
و خیابان ِ نامتناهی را
بدویم تا باران
تا جنبش بوسه
تا تظاهرات جنون
تا دموکراسی آغوش
و برسیم به آزادی ِ اسارت وار ِ ما شدن
تا قدمت لبخندت
تیتر ِ تاریخ ِ تمدن بشر را
سر بکشد
ما به صفر می رسیم
ما متولد می شویم
ما متولد می کنیم
من به تو قول می دهم ... پریچهر مستمند
طعم بوسه می دهد
لباسی که تن می کنم
عطر بوسه می دهد
ساعتهای روی مچم
شکل بوسه می شوند
موسیقی غمگینی که نمی رقصاندم
ریتم بوسه دارد
کتابی که می خوانم
تمام کلماتش بوسه می شوند
به گمانمباید لبت را
جایی جا گذاشته باشی ...
پریچهر مستمند
Gustav Klimt, The Kiss,1907-1908, oil and gold leaf
...
همخوابه ات در کیفش دنبال رژ لب باشد و پیدا نکند و هـــــــی غر بزند و هی غر بزند و مثل صاعقه ای بزند به ملاجت و یک جای حافظه ات درد بگیرد!! بروی سمت میز اتاقت کشو را باز کنی و فکر کنی به رژ لبی که جا گذاشته بود و دوست تر داشتش که تو برایش زده بودی بعد از بوسه ها و محاسبه ی احتمال بیشتر سرطان از هضم رژ لب یا کشیدن سیگار ...
همخوابه ات خداحافظی می کند و تو گاز را برای جوش بودن آب چک نمی کنی همخوابه ات در را می بندد و تو کوچه را چک نمی کنی هم خوابه ات می رود و تو خوابت نمی برد و تو قرار بعدی نداری و تو دانشجو نیستی و تو در آن شهر لعنتی زندگی نمی کنی و کلی وقت خالی داری و کلی آدم که نیستند و کلی بهانه که تاریخ مصرفشان ته کشیده ، که پرت می شوی از دنیا و حواست پرت من می شود و هوس می کنی ... هوس می کنی ... هوس می کنی ... و دختری باشم که از تو رفته باشم و می خواهی ناخنک بزنی !
و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز...
دوست داشتن را تجربه میکنم با تو به قیمت سوزاندن آخرین برگه های اندیشه در شومینه ی منطق.