مرا با نام خودت بخوان تا یک فصل را در هوای تو تنفس کنم

 

امروز صبحِ خیلی خیلی زود بیدار شدم (بهم ریختگی های دختری که صبحِ خیلی خیلی زود بیدار می شود را تصور کن) سررسید جدیدم را برداشتم رفتم سراغ کیف یا کوله ای که یک مشت خودکار رنگی و سررسید و رژ لب احتمالی را بچپانم درونش، می دانی بعضی آشغال ها روی ِ اعصابند، بعضی آشغال ها را نمی شود تحمل کرد، درست مثل آشغال ِ بیسکوییت رنگارنگ تو داخل ِ جیب بغلی کوله ام که بعد از چند ماه، امروز صبح سروکله اش پیدا شد. نمی خواهم راجبه آن روز صحبت کنم، نمیخواهم راجبه رنگارنگ صحبت کنم، نمیخواهم حتا راجبه تو صحبت کنم.
تصمیم گرفتم یک خیابان را پیاده بروم پیاده رفتن ساعت هفت صبح با هندزفری در خیابانی که تویی و یک مشت کبوترجلد لذتی دارد شبیه به خواب رفتن روی ِ شانه های کسی در تاکسی، وقتی پشت شیشه بارانیست...
میانه های خیابان مطهری یک کت و شلوار فروشی ِ اسپرت هست یک کت و شلوارفروشی ِ پسرانه که همیشه حواسم را پرت میکند، امروز یک تک کت سفید با راه راه ریزِ آلبالویی و پاپیون زرشکی بود و من باید سانت به سانت اندام تو را با مانکن مقایسه می کردم؛ اما نکردم. همان لحظه یک پسر بیست و چند ساله که کتانی اش همرنگ کوله ام بود از کنارم رد شد و با لحن ِ خیلی خیلی جدی گفت: "میخریش برام عزیزم؟" یک آن بغضم ترکید و فکر کردم بعضی آدمها چقدر بی شعورند و نمی فهمند یک جمله چگونه می تواند آدم را به نداشته هایش پرت کند. و بعد مرد جوانی کت و شلواری آن طرف خیابان از روبه رو می آمد که به من زل زده بود، فکر کردم که واقعن روزی مردی در خیابانی که تو نیستی می آید از روبه رو و انطرف، که عاشق دختر این ور خیابان می شود و دختر این ور خیابان به مرد آنور خیابان سلام می کند و شاید همین خیابان را با او تا انتها برود در همین فکر بودم که یک کبوتر از آن خاکستری ها نشست روی شانه ام ، باورت نمی شود من که به بالش خانه ی ِ آن زن لاغر وسواس داشتم شانه ام را برای احتمال خرابکاری یک کبوتر، عاشقانه گشودم و یاد تو افتادم که هرکجا کبوتر جلدت می شدم چقـــــــدر شانه بودی... نزدیک چارراه از شانه هایم پرید و به کبوترهای جلوی ِ مغازه ای ملحق شد، چقدر کبوترهای خیابان مطهری اهلی اند...
نزدیک پارک شهر بودم و تن به تاکسی ندادم و تو هرگز نمی فهمی دختری که مطهری تا دانشگاه را روی هندز فری، صدای شجریان، سانت به سانت فراموش کردن اندام تو، متلک پسری در نداشتنت و احتمال مردی دیگر در عکس سلفی دو نفره اش می رود یعنی چی؟

+[ تاريخ شنبه 21 تیر1393 نويسنده پریچهر مستمند

 

بعضی چیزها را نمی شود پس بگیری مثل عطرت روی ِ مچ های کسی حتی چند ساعت بعد از خداحافظی، مثل لرزش دست زن ِ عابر در زیباترین عکس دونفره ات، مثل طعم چند اسکوپ بستنی با تکه های قهوه رو به ورودی تئاترشهر... مثلن نمی شود ولو شدگیت در آغوش کسی وسط تماشای فیلم محبوبت را یک سال بعد از او پس بگیری یا بوسه های لب ساحلت را از حافظه ی موج ها، که هر بار لب ساحل باشی اندوه ِ مخفیانه در جمع ات را قلقلک می دهد ... نمی شود اسم کوچک ِ کوچک شده ات را روی کوهی کنده باشد و حالا یقه ی کوه را بگیری که اسمم را پس بده! نمی شود در پرت ترین نقطه ی پارک کوله اش را باز کند و معجزه اش یک فلاسک کوچک دونفره باشد و جایزه بخواهد آن هم اینکه چند ثانیه بنشینی روی پاهاش و بهت زل بزند و تو، همین توی ِ خیلی شاکی حالا بخواهی طعم چای را از او پس بگیری.
بعضی چیزها را نمی شود ...
مثلن هر چقدر گزینه برای کات داشته باشم نمی توانم خوشبختی ام را از این عکس کات کنم...
 
 
 
 

+[ تاريخ جمعه 30 خرداد1393 نويسنده پریچهر مستمند

می دانی؟

بغضم از سال هزارو سیصدو غاز نیست! بغضم از سه تار مویی که به سفیدی بخت بیست و دو ساله ام می خندد نیست ... بغضم حتا از حیاط خلوت دانشگاه و انصراف از انصراف ...

می دانی؟ سالهاست دستم را برای چیدن هیچ بهار نارنجی دراز نکرده ام...

و هنوز فکر میکنم اتاق شروور می بافد از لامپ ، لامپ شرو ور می بافد از نور ، خیابان شرو ور می بافد از پیاده رو و پیاده رو شروور می بافد از آدم ها... و هنوز به پهن شدن زیر ماشینی در سه متریم فکر میکنم ترسم اما از مرگ نیست! ترسم از اینست که تو ساعت هایی پس از آن در همان پارک ِ غروب های زمستانی منتظرم نشسته باشی و نرسم و به دستهای من در دستهای آقای ایکس حتا ثانیه ای ... و بغض کنی به خاطرات خانه ی دو نفره مان به خنده های روانی  عکس های دو نفره مان و آغوش پنج شنبه ات درد بگیرد ... و فکرکنی اولویتی غیر از تو در زندگی ام داشته ام...

باید به تو برسم و بگویم که خواهرم بی خبر رفت زیر تیغ جراحی و یک دل سیر برات گریه کنم و بعد پیامبرانه دستم را ببرم روی چشمهام و از معجزه ی رنگ های روی ناخنهام به من ایمان بیاوری و بگویی:

 " _خوشگله مثه خودت مثه همیشه "

 و بعدتر از آن درس سه واحدی از جذابیت زبان فرانسه بگویم و تو تایید کنی از درس های مشترک رشته مان بگویم اینکه سیالات و انتقال جرم مزخرفند و تو تایید کنی، بگویم برویم یک جای پرت و تانکو تمرین کنیم و تو تایید کنی، پیشنهاد یک فیلم از کارگردان محبوبم را بدهم و تو تایید کنی ، برویم کافه و از دخترهای میز روبه رویی بد بگویم و تو تایید کنی و فکر کنم من تنها دختری هستم که به کافه می آید من تنها دختری هستم که به پارک می آید من تنها دختری هستم که به آغوشت می آید و تو حتمن در سال های بعد از من دختری را ملاقات نخواهی کرد که موهاش را مشکی کند، ببافد و لب های تیره اش دلیل تلخی ِ اعصابش باشد...


و بعد دوربین را بدهم دستت ، چشم های نیمه بازم، لب های نیمه بازم، بغض نیمه بازم را ثبت کنی و کیف آلبالوییم را بردارم و از تو از میز از کافه بزنم بیرون و ماشین به سه متری ام برسد و  ... 


+[ تاريخ دوشنبه 8 اردیبهشت1393 نويسنده پریچهر مستمند | ]

بهار باشد یا تابستان

پاییز یا زمستان

تو که نباشی

هوای ِ حال ِ  من پس است


پ.ن: فروردین برگشته . . .

+[ تاريخ دوشنبه 19 اسفند1392 نويسنده پریچهر مستمند

وقتی درد غالب باشد یعنی صد در صد باید یه مرگیت باشد یه مرگی که یقینن از سرطانی که احتمال ابتلا به آن ژنتیکی در خونت تزریق شده تحمیلی تر ست! و وقتی درد نباشد و یه مرگیت باشد خیلی مشکوک ست! یک نوع سرخوشی تحمیلی..

مثلن نبودن بعضی آدمها در زندگی ما تحمیلی ست ، درست شبیه بودن بعضی ها ... و من فکر میکنم فانتزی من با با توتحمیلی ست که تحملش نجاتم می دهد. هر چقدر من منطقی باشم تو سوپر جنتلمن و جغرافیا عوضی باشد و من شمال باشم تو نمی دانم وسط قلب کشوری که دوست تر داریش، این فانتزی که خانوم سربه هوای بی ادب سرتق را می نشاند سرجاش یعنی خیلی تینیجر می کند و لوس می شود و ناخن هاش را رنگارنگ لاک می زند و یادش می اندازد که هنوز دامن خیلی کوتاه ِ گلدارش را دوست تر از شلوارهای جینش دارد... یــــــــعنی بلــــــــــــه !

داشت باورم می شد که بیست و یک سالم شده و سالهای بعد از بیست سالگی یقینن وحشتناکند... آنوقت تو می رسی و دستم را می گیری من را می بری کافه و اصلن ِ اصلن سیگار روشن نمی کنی و اصلن ِ اصلن مجله و روزنامه ورق نمی زنی و اصلن ِ اصلن ِ اصلن تیپ نمی سازی و با من ازهگل و فروید و آلفرد روزنبرگ و الکسی دو توکویل و تارنتینو و تارکوفسکی و... حرف نمی زنی! تو گل رز سفید را از گلدان روی میز برمیداری شاخه اش را جدا میکنی و بعد میزنیش به موهام و بلند می شوی و دست می زنی و از همه ی آدم های میز دیگر می خواهی به من نگاه کنند و بعد اعلام میکنی با صدای بلند اعلام میکنی با صدای خیلی بلند اعلام میکنی : " این دختره عشقه منه " و من را می بوسی و بعد من را می بوسی و بعد من را که واقعن نسبتی با تو ندارم می بوسی و من که خیلی افاده ای خیلی مغرور خیلی غرغرو ام عصبانی نمی شوم!

و من چقدر هوس خانه درختی ِ بهناز را میکنم و دلم می خواهد من را بگیری و به جواهر ده به کوه صفه به غار کرفتو به  روانسر به بزنگان به انارک به باغو به مهرنجان ... فرار کنیم.

+[ تاريخ چهارشنبه 29 آبان1392 نويسنده پریچهر مستمند | ]

 

 

اتفاق خوب ... شاید اتفاق خوب این روزهاست!

 اینکه اسمم جز اسامی راه یافتگان به مرحله نهایی جایزه ادبی آوانگارها ست

انکار نمی کنم لذت عمیق ِ خونده شدن رو ... :)

+[ تاريخ چهارشنبه 6 شهریور1392 نويسنده پریچهر مستمند | ]


ما چند نفر بودیم        که در خیابان گم ...

 کسی به تفسیر این خبر گوش نمی داد

 چند کوله پشتی کهنه    چند کفش کتانی کهنه تر

ارتباط هی نخ می رفت در پیراهن زنانگی

آنقدر که جــــ ــ   ـــ  ـــــــ ـــر می خورد

ما لب بودیم       کسی گوش نمی داد

ما پا می دادیم      کسی دست نمی داد

ما نسل می دادیم        در ژانر جنایی

_ اجازه هست از خط شما یه زنگ به خودم بزنم؟!

هی آقای بـــــــــــوقـ بوقـــــــــــــ بوقــــــــــــــــــــــــ ِ ممتد آشغال!

می شود من را از ادبیات بکشی بیرون ؟

من را از خودم بکشی بیرون؟

 از نعره های شبیه فحش بکشی بیرون؟

یک بارهم تو اسب باشی       بتازم ات؟

این بار تو عوض بشوی و من عوضی؟!

هی عوضی نسخه ام را بپیج        باچندین اکسازپام

 آنقدر که تمال سالهای تو را بخوابم

وبعد          وبعد         وبعد تر

چند نفرم را بکش             و جنازه اش را   

  بفرست برای مـــــــادرم!


                    پریچهر مستمند

+[ تاريخ شنبه 19 مرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند | ]

هر صبح در گوشه ای از ساک

                            خودش را مچاله می بندد

و لکه های سفیدش از تمام شوینده ها

                                         پاک می شوند

مدتهاست آن طرف خالی قاب است

رو به خیابانی که بسته می ماند

و هر عصر

  تمام پلاک ها را

            تمام خبرها را

                تمام تیمارستانها را

                                    دنبالت می گردد

تمام پلاک ها اشتباهی می شوند

تمام تیتر ها اشتباهی می شوند

تمام پس مانده های ذهنی اش . . .

هر شب

       خودش را از ساک می کشد بیرون

و لکه های سفیدش را

                 تمام شوینده ها

                          قرمز می کنند

+[ تاريخ شنبه 12 مرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند

 من می دویدم

             و سرم در پاهایی که میگرن داشتند

                    سرعت گیجه می گرفت

  شهر می دوید

در اسلوموشنی از ادم های وارونه

                     لنگ در هوای نبودن . . .

 خیابان ها می دویدند

   و ریل ریل مسافر از خطوط پیاده رد می شد

  تا راس تو

            قطار رفتن از من سبقت بگیرد

به تو نمی رسیدند

             به تو نمی رسید

                   به  تو نمی رسیدم


+[ تاريخ پنجشنبه 27 تیر1392 نويسنده پریچهر مستمند



دلم گرفته ماری و لاک قرمز هم کاری نمی کند!

 ماری... ماری... ماریا ...

 این بار من ان احمق دیوانه ام که خودش را از روی پل پرت نکرد!

 که پشت ردپای کسی در برف نرفت!

 و قدم نزد تمام خیابان فرعی مشکوکی را که به سردخانه ی متروکی ختم می شد!

دلم گرفته و نور نارنجی این تیربرق لعنتی که تا پنجره ی اتاقم می رسد تشدیدش می کند!


+[ تاريخ دوشنبه 3 تیر1392 نويسنده پریچهر مستمند | ]



شانه های تو زیر بارانی 

       با هر پلک از مژه هام

         
                خالی می شوند

که هوا پس است

     و تو هنوز 
آن طرف پلی ایستاده ای

          که ریزشش با اولین تگرگ شروع شد

و لبخند هنوز بخشی از زنانگی من است

                 که در کفشی با پاشنه های بلند
                                                  ایستاده ام
تو مشتت را گرفته ای به اسما
ن

         من اما با هر نبض از انگشتانم 

                        منحنی های تنت را تپیده ام
                                       
                         
                                                             پریچهر مستمند


+[ تاريخ شنبه 1 تیر1392 نويسنده پریچهر مستمند


نوستالژی غمگین بی قواره ای

               دستگیره را روی اعصاب پذیرایی می چرخاند

_حالم بد است بانو

و تو  روسری ات را برمی داری

                               می لمی روی مبل

                               خودت را در قرمز تیره ات بغل می کنی

_حالم بد است بانو

زل می زنی به تصویر برهنه ی دیوارها

                                        که فقط دیوار چیده ای

                                   که پنجره نمی فهمد خانه ی متروک اندامت

_حالم بد است بانو

موهایت را باز میکنی

                 و عطر چای خشک شده

                                   دم کشیده ...  ننوشیده...

_حالم بد است بانو

بلند میشوی

       در هیبت یک عصر زنانه

           که جنین سقط نشده ی شب بی خوابیست

_کمی محکم ترتمام آغوشت را فشار کن

   تا ارامش گورستان تنت

         آخرین پاروکستین* مصرفی ام باشد

                                                                     پریچهر مستمند


* پاروکستین : یک داروی ضد افسردگی از گروه مهارکننده‌های بازجذب سروتونین است که استفاده از آن برای درمان افسردگی، اختلال وسواسی جبری، اختلال هراس، فوبیای اجتماعی، اختلال خلقی پیش از قاعدگی و اختلال استرس پس از سانحه، اختلال اضطراب منتشر پذیرفته شده است.

 

 

+[ تاريخ سه شنبه 28 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند

ساعت روی سکون

                   وارونه می دود

تو از راه نرسیده ، مذاکره می کنی

                                  حتی سلام را

با لبخندی

              که حالم خوب نیست

که حالم از پرونده های ناتمامت مانده تر است

_کتت را بده به من ؟!

                     که جوش می اوری

از نا بی تفاوتی حتا قهوه روی میز

      لبت

              آه ...

                       لبت

                           اصابت دو سیاره است به فنجان!

_کتت را بده به من؟!

داد می زنی که گستری نیست

                      و زمین از نیمه ی دیگرش سقوط می کند

و دستت برای حجم زمین کافی نیست

                               و دستت برای حجم من ...

_ کتت را بده به من؟!

ساعت از دیر به شکل مرموزانه ای می گذرد

پلک می زنی در وارونه ها . . .

(  کتت را می دهی به من

                            و شال و کلاه را بر می داری)

                                                                         پریچهر مستمند

+[ تاريخ چهارشنبه 22 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند

گوش برای مزخرف

                    چشم می شد به دهان

تیتر می خوردی روی اول صفحه

_چای یا قهوه ؟

شنبه روز چرندگویی بود

                     شعار پشت تریبون پارگی

که تویی

           درجیبت درد میکند

_بانوی من چای یا قهوه ؟

یکشنبه روز سرگیجه بود

   شهر پر از کفشهای کودکان آن روسپی مجهولی

                  که تو را نمی شناخت

                              درخوابهاش که یک آرمان مطلق ...

_بانوی زیبای من چای یا قهوه؟

دوشنبه از روی سه شنبه سر میخورد

           کسی به تو نمی گازید و تو ممتد بودی

                                  در تمام صفحه های چرندگی

_بانوی من چای یا قهوه؟

 

چهار شنبه ریسه می رفت

                 روی ریش طنز

                       از بافت های مضحک اتمی

_بانو چای یا قهوه؟

پنج شنبه شاعرانه فرو می رفت

              به زیر آرواره هایی که عاشقانه تو را می جویدند

                                          سر می خوردی به اول صفحه

_چای یا قهوه؟

_برایم چیزی دود کن که نسوزاند

_ ...

_تو به جمعه ایمان داری!؟

(استفراغ می شود مردی  روی برگه ها)


                                      

                                       پریچهر مستمند



+[ تاريخ سه شنبه 21 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند | ]

      ویار
          خصیصه ی منحصربه فرد زنانه ی زنیست
                   به استشمام تو
                             در ترکیب سیگار و بولگاری مارین
  لا به لای پیراهنی
               که دریدی در سرگیجه اش
و تهوع
         در تهوع
                 که می زایید در دستهایت
               وقت باز کردن دکمه های زنانه ی دیگری ... 


                                                        پریچهر مستمند


+[ تاريخ سه شنبه 14 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند



آقای هزارو سیصدوبوق
 تمام تنم سال شده
              که بروی
                                آنقدر دور
که تمدن هزاره ی آدم گریه کند (لذت)
وکسی از تمام کیلومترها
                     هوس برگشت به سرش نزند
آقای هزارو سیصدوبوق
 هنوز حوالی گونه های زنی
 چتری از ترس باران
              جمع شده در خودش
...  
ورنگها در کیف دوشی اش
                          به زردی می زنند
کویر نقطه ایست در مرکز دامنش
                      که حول محور هیچ حافظه ای نچرخید
آقای هزارو سیصدو بوق
       من دلم یک کیف کوک میخواهد
                  که رأس ساعت عبور تو
                                       زنگ بزند
                                       در جیب شهرم
                                            که از تمام جهان گودتر است
                و ما در قعر
                 در انحطاط و افسردگی خورشید
                           تو را هیستریک نشدیم
حتی در تهوع آخرین پس لرزه ها 
( صدای کفش های مردانه در خیابانی که به ترافیک ختم می شود)
 وتعطیلی تمام اعصابهایی
                       که به لبخندت اصابت نکرد
آقای هزارو سیصدو بوق
به من نه
         به خواهرم نه
به مادرم که تو را حبس ابد خورد

تمام تنم سال شده
                         که بروی . . .



                                   پریچهر مستمند

+[ تاريخ جمعه 10 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند

موهایم را گره زده ام

             به میله های تخت

دستهایم را

               به پرده ها

چشمهایم را

                به پنجره

و پاهایم را

       فرو برده ام در پاندول ساعتی

                     که روی ملاجم برک می زد

من دلزده تر از آنم

         که وسوسه ی داشتن ثانیه ای از تو

حال مردنی ام را بهم بریزد

                          بهم بریزد

                                  بهم بریزد

                                         بهم بریزد

             دنیایـــی که تو را

                           از روی تخت خوابم چپاول کرد

                  

                 

                                    پریچهر مستمند

+[ تاريخ چهارشنبه 1 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند

دختر وحشي تشنه به چنگال بود

          مي ترسيدي

                    كه گرگ مي زد

                      به خواب الودگي افكارت

و مي باختي

        سالهاي سادگي تنش را

              كه سرد نقاشي مي كرد

                                   گرم سرو مي شد

نجابت اندامي كه مي لرزيد در برف

             دختري

                        كه موهاش را محكم تر مي بافت

  تنها بود در زمستان

                    تنها بود در خودش

و تفنگش ميل به شكارت نداشت

تشنه تر مي شد

         كه افتاب مي زد

                            مي پريدي

                                         و قانون جنگلي اش

                                            به تيرباران اين همه ترس

                                                                حكم نمي كرد

تیزتر به چنگال و طعمه اش

                                      خيره مي شد

فكرش را بكن

                   عروس قصه گرگ باشد

كه می پرد در چاه

                  و تمام شنل هات

                                          قرمزمي شود


                         

                                                        پریچهر مستمند


+[ تاريخ یکشنبه 29 اردیبهشت1392 نويسنده پریچهر مستمند

پناه من باش

         آنگاه

                تمام من شعار می شود

واژه به واژه امپراطوری چشمهایت را

  دستهامان در هم

               و خیابان ِ نامتناهی را

                           بدویم تا باران

                            تا جنبش بوسه

                                   تا تظاهرات جنون

                                     تا دموکراسی آغوش

و برسیم به آزادی ِ اسارت وار ِ ما شدن

        تا قدمت لبخندت

                 تیتر ِ تاریخ ِ تمدن بشر را

                                           سر بکشد

ما به صفر می رسیم

               ما متولد می شویم

                                ما متولد می کنیم

  



  من به تو قول می دهم ...                    پریچهر مستمند

+[ تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1392 نويسنده پریچهر مستمند | ]

قهوه ای که می نوشم
            طعم بوسه می دهد
لباسی که تن می کنم
              عطر بوسه می دهد
ساعتهای روی مچم
               شکل بوسه می شوند
موسیقی غمگینی که نمی رقصاندم
                             ریتم بوسه دارد
کتابی که می خوانم

        تمام کلماتش بوسه می شوند

به گمانم

        باید لبت را

                 جایی جا گذاشته باشی ...


                                              پریچهر مستمند


 

              Gustav Klimt, The Kiss,1907-1908, oil and gold leaf

 

+[ تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1392 نويسنده پریچهر مستمند


و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز ... که پرت می شوی از دنیا و حواست پرت من می شود و هوس می کنی ... هوس می کنی ... هوس می کنی ... و دختری باشم که از تو رفته باشم و می خواهی ناخنک بزنی ! و فحش بلد باشم قد هیکلت و فحش بلد باشم رکیـــــــک تر از بی تفاوتی های کسی که در خودش وا مانده و فحش بلد باشم قد تمام خوابهای خرسی ات وسط شب گریه های مچاله و پیام های ناکوتاه... بین مستی و جای خالی آغوش گاو گونه ات... و بخواهی و بخواهی و دوباره بخواهی و رفته باشم ! و بخوابی با زنی که او نیست و فکر کنی به اولین دکمه ی مانتویی که رنگش را بلد نبودی و فکر کنی به بیست بوسه ی پشت هم و فکر کنی به دستهاش وسط رقص با آهنگ گری مور و فکرکنی به گریه با " The One I Loved To Be" و فکر کنی به آخرین دکمه ی مانتو که بسته نمی شد و فکر کنی به خداحافظی آخرش ... و سیگارت را روشن کنی ، همخوابه ات کش برود، به مونتانای ماتیکی ات نگاه کنی و فکر کنی به آن روز به جای لبهایش روی سیگارت که اجازه نداده بود پاک کنی و اعصابت از زنهای دنیا ته بکشد و همخوابه ات... برود جلوی آینه موهایش را ببندد و تو فکر کنی به گلی که آن روز زده بودی به موهایش!
همخوابه ات در کیفش دنبال رژ لب باشد و پیدا نکند و هـــــــی غر بزند و هی غر بزند و مثل صاعقه ای بزند به ملاجت و یک جای حافظه ات درد بگیرد!! بروی سمت میز اتاقت کشو را باز کنی و فکر کنی به رژ لبی که جا گذاشته بود و دوست تر داشتش که تو برایش زده بودی بعد از بوسه ها و محاسبه ی احتمال بیشتر سرطان از هضم رژ لب یا کشیدن سیگار ...
همخوابه ات خداحافظی می کند و تو گاز را برای جوش بودن آب چک نمی کنی همخوابه ات در را می بندد و تو کوچه را چک نمی کنی هم خوابه ات می رود و تو خوابت نمی برد و تو قرار بعدی نداری و تو دانشجو نیستی و تو در آن شهر لعنتی زندگی نمی کنی و کلی وقت خالی داری و کلی آدم که نیستند و کلی بهانه که تاریخ مصرفشان ته کشیده ، که پرت می شوی از دنیا و حواست پرت من می شود و هوس می کنی ... هوس می کنی ... هوس می کنی ... و دختری باشم که از تو رفته باشم و می خواهی ناخنک بزنی !
و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز...

+[ تاريخ پنجشنبه 29 فروردین1392 نويسنده پریچهر مستمند

در من جمعیتی ست

                 که درد می کند

                              

          باید بخوابند

                         همه ی شهر با تو

                

                           یک جای حال شلوغ مرا بفهمند ...


+[ تاريخ دوشنبه 26 فروردین1392 نويسنده پریچهر مستمند

سر نمی رود

         تنهایی بی تو

                         از نیمه ی دیگر استکانی که . . .

             حتی گوشه ی کمد لباسها

                        دنج ترین پناهگاه نمی شود

و سالهای کودکی را

                    بغض می کوبد

                    به احساسات زخمی دخترانگی ام

                                             که قهوه به کام شب ...

پنجره هم  که باز باشد

               نفس میکشم

                      برف می شوم

                              هوای بی تو

                                   زمستان من است...

                                                                پریچهر مستمند

+[ تاريخ سه شنبه 15 اسفند1391 نويسنده پریچهر مستمند

لیست ها را چک نمیکنم

درجه ی هوا را چک نمیکنم

پیام ها را چک نمیکنم

طعم غذا را چک نمیکنم

وقت بیرون رفتن حتی آینه را چک نمیکنم . . .

حتما باید می رفتی؟

+[ تاريخ یکشنبه 13 اسفند1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

تو عوض می شوی
سال عوض می شود
خاطراتت عوض می شوند
اما
من تو را با تمام این سالهایی که گذشت
عوض نکرده ام . . .

+[ تاريخ پنجشنبه 10 اسفند1391 نويسنده پریچهر مستمند

سوال می کند از خودش تو را

تو را که به خودخواهی اش بدهکار است

تو را که جای تمام لباس ها تن می کند

جای تمام شعرها می خواند

تو را که شعار کلیشه ای این حوالی سردی

و در تمام  پس لرزه های قلبش ترک خورده ای

و فکر می کند تمام ادم های روی زمین یک مشت هرزه اند

که او را برای خودش نمی خواهند

که او را برای خودش نمی فهمند

و او می خواهد که فقط برای خودش باشد

برای لباس هایش

و خود خواهی محضی که تو را از او سوال می کند ...

+[ تاريخ سه شنبه 17 بهمن1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

این روزها در دنیای تو زندگی میکنم

در دنیای تو که عمیق فرو رفتنیست

این  رو  اگر نشنیدید بشنوید  

+[ تاريخ سه شنبه 19 دی1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

+[ تاريخ شنبه 11 آذر1391 نويسنده پریچهر مستمند

صبح بود
ما عاشقانه گریستیم

بابا نان نداشت
بابا نان شد
دانا ادب نداشت
دانا اداب شد
کبری کتابش گم بود
کبری کتاب شد
باز باران باترانه
بارید بر سقف خانه
خانه بارانی شد

شب بود
ما عاشقانه گریستیم

+[ تاريخ سه شنبه 25 مهر1391 نويسنده پریچهر مستمند

باد تمام خاطراتش را داد

دلش خوش است که سالهاست برای تو می نویسد ...

+[ تاريخ پنجشنبه 2 شهریور1391 نويسنده پریچهر مستمند