|
مرا با نام خودت بخوان تا یک فصل را در هوای تو تنفس کنم
|
|
|
فکرش را بکن
سیــــــــگاری که تب کند برای لبهایت ... حالا هی از مغزم دود بلند شو ... بیا به حال هم گریه کنیم دستهای من هم تبعیدی همان آغوشی ست که واگیرش به تنت اندازه ی درد بود وتشنج این تنهایی را لرزاند من و تو هر چقدر هم اشتباهی یک شبه بزرگ شدیم من دلم تنگ تر می شد تو محکم تر مچاله ... ما باهم در برف رقصیدیم ما در کتابخانه ها ما در صف بلیت ما در امتحانهای خرداد ما در فریاد مادرهامان ما حتی در ایستگاه تاکسی ما تبعیدی ترها ... که مشق هامان شصت ساله بود و برای درک یک سانحه متولد شده بودیم و تشییع تمام جنازه ها در تن مان ما را به مرگ تبعیدتر کرد بیا به حال هم گریه کنیم .... به دوستم
به باد زدی
و دلتنگ تر شدم به یادت که مرا فراموش... خودمانیــــــــم وای به حال ِ روزی که پشیمان خواهی شد
+[ تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391 نويسنده پریچهر مستمند
چشم تو اتفاق اول بود، زیر پل با نگاه بارانی ایستادی که دومین افتاد، بوسه ای در شبی زمستانی روی جبر مچاله ی شهرم،حکم تو حرف باز تر می زد رقص من در تب تو بی مجرم... خنده یِ زن بدون زندانی روی ممتدکه از تو پیچیدم، ترسهایت دچار سبقت شد زندگی را دوباره لغزیدم، چشم هایت که گفت میمانی باورم شد که چتر من باشی ،زیر باران شرشر احساس اتفاقی که مَرد افتادی، یک شبه زرد از آب... میدانی؟! محو شد خاطرات مشترک از، کوچه هایی که پرسه گاهت بود سرکشیدی تمام بودن را، مثل قندی درون فنجانی بودنِ زن حکایتِ درد ست، یک دقیقه مرا مجسم کن رفتنت اتفاق آخر بود، قلب من- ساعت پشیمانی... پریچهر مستمند
تولدت باشدُ به دنیا لگد بزنی ُ
و جفت پا بپری توی ِ صورتش ُ و بروی جلوی آینه زل بزنی به سیاهی مخلوط خط چشم و تمام دردهایت که بیست ساله شان شده! تو حتی قدّ پیراهن سفید ِ گلدارت شاد نیستی حتی قدّ آدامس بادکنکیت که می ترکانی در آینه و تو را می برد به دهه ی هفتاد زیر ِ درختِ سیبِ پشت خانه ی مادربزرگت که قید خودش را زد و تمام سیبهایش را بخشید به گورستان ِ محله شان... روزِ تولدت باشدُ بین ِ "یک عاشقانه ی آرام" و "زنده به گور" انگشتت را فرو کنی توی ِ چشم بوف ِ کور ورق بزنی فصل های تنهایی مرموزی که تو را سَر می کشندُ مست می کنند و پیام ها را خط خطی کنیُ خودکار ِ اعصابت ته بکشد _ "موفق باشی ...خوشبخت ... آی عزیزکم" و تمامِ اسمیرینف های دنیا ته بکشند _"به سلامتی ِ تو که ..." برای ِ رفتن از تو فقط یک جفت کفش می خواهم با لِج های ِ مرگ ... پ.ن1 : تولدم مبارک پ.ن2: تو فکر کن حالم خوب نباشه پ.ن3: برای حال ِ بهتر تو دعا میکنم رو به روی ِ دری که کوبیدی بغض سردم دوباره دم کرده خانه از زجه های تکراری خانه از درد ِ من ورم کرده
نازبانوت باز تب دارد نیستی قرص خواب او باشی پشت خطی که باز خاموش است حرف منطق ، جواب او باشی
بعد از صرف شام تکنفره یک پک از خاطرات بارانی یک اورکت و کوله ای چرمی مرگ من در شبی زمستانی
آدمک می شدم بدون کلاه برف یکریز- سرد روی ِ سرم بعد از آن اتفاق ناممکن بغض آن دختری که بی پدرم
شب نه آغوش، شب نه لالایی کودکی بی پناه می ماندم کاش اسباب بازی ات بودم غرق در اشتباه می ماندم
بازسازی رد پای تنت روی تختی که خواب او مرده ساعتی که مدام می نالد یک نفر هستی اش را برده
یخ بسته دوباره پک هایش می لمد از تو در تنی تنها قرص هایش جواب را کردند تکرار دوباره مَن... مَن ها
روبه روی دری که کوبیدی روی ِ تختی که خواب او مرده نازبانوت باز تب دارد یک نفرهستی اش را برده هوای ِ بدون ِ تو
روی تخم مرغ شب عید هم زمستانیست
واسه گریه کردن با یه حال ِ خوب
هوای ِ اتاقی که توشم کمه توی جاده میشه تو رو جار زد اخه لحن ِِ اونم مثه حالی که دارمه من از دست میرم به این سادگی گذاشتی لگد مال ِ این بازی شم هولم دادی تو حاشیه جا بدیم من حتی به این بودنم راضی شم نمیخوای بمونی،نمیخوای برم نمی تونی حتی ازم رد بشی نمی تونی بن بست شی تو دلم باید مثل ِ این جاده ممتد بشی یه وقتی باید قیدتو می زدم یه وقتی باید قیدمو میزدی با تب گریه کردم روی شونه هات توی بازوهای کی عاشق شدی؟ واسه گریه کردن با یه حال ِ خوب هوای ِ اتاقی که توشم کمه توی جاده میشه تو رو جار زد اخه لحن ِِ اونم مثه حالی که دارمه
+[ تاريخ جمعه 19 اسفند1390 نويسنده پریچهر مستمند
از کوبیدن با غرور پاهایت روی سنگ فرشها خسته ای
میروی سراغ کتانی ات که کهنه نمی شود و تو عاشق بنفش جیغش هستی (شبیه جیغ های بنفشت) و روی بلوار آنقدر میمانی که ماشین به سه متری ات برسد و بپری به ان طرف و هی خنده ات بگیرد که مردنی نیستی و آدامست را فوت کنی روی پیاده رو و به قدم زدن روی نوک جدول دامه بدهی و دست در جیبت و دستمال کاغذی های مچاله مچاله از بغض مچاله از درد و ناگهان یادت بیاید که مادرت و شیمی درمانی ... شیمی شصت درصدش به درد پزشکی نمی خورد به درد... من به درد می خورم یا درد به من من و پیاده روی با تخیلم که روزی هجده ساله بود ... نمیرسم انتها نخواهد داشت ...
و تو حتی جا خشک کرده بودی
در من و ساعتم که همیشه خواب بودیم روزمرگی از جنس آبکش کردن برنج روزمرگی از جنس واکس زدن به کفش ها روزمرگی از جنس شیشه ای که جیوه اندود شده و خودت را به خودت تحمیل میکند زل می زنی به لباسی که تنت نیست و مچاله می شوی در دخترانگی ات که بیست ساله تر نمی شود پرت می شوی روی افکار تخت خیره میشوی به لامپی که شرو ور می بافد از نور و تو عاشق چرند گویی های نارنجی اش هستی جمعه های مصنوعی ات... از عشق چیزهایی هم سرت می شود پسرهایی که کله شان بوی اسنک و پپرونی می دهد وتو همیشه ساندویچ های مادرت با طعم سالهای دبیرستان را به انها ترجیح می دادی و چرت می زدی در تست که داروین از انتخابت پیاده شو بیا با هم به سمت دانشگاه بین الملل قدم بزنیم و می پرید از سرت انتگرال سطح محصور جیب پدرت که قول داده بودی دست از کندنش برداری هی! خــــــــانـــــــــم خــــــــــــــــــــــــــــدا! این تو که در من جا خشک کرده همانیست که شش سال پیش گفته بود "من چند سال زودتر بزرگ شده ام" شش سال است که بیست ساله مانده یا دست راستت را بگذار روی سرش یا دست از سرش بردار!
باید بروم باید دلم خنک بشود دوش بگیرد سرم در هوایی سر به سر خودم ... دو پا روی زمین خدا نمی گذارم اگر تو زمین گیرش باشی گیرش باشی اصلا اگر باشی می توانم میشود شعار می دهم می جنگم با خودم و تیغ روی هنجره ام آه... بغض ... پدرم با تو کشتگی دارد که درش آوردی باید بروم می کوبد بر در که در به درم کند کاش پنج دقیقه دیر تر نه...
باید دلم خنک بشود باید بروم
غروب پنج شنبه بود تو نبودی هوا دو نفره بود تو نبودی و چای ِ صبری که مرا نمی نوشید و گریه میکردم که کفشهایم را تو زودتر از جاده به باد خواهی داد و قلب هایم را که شک به تپیدن دارند و تو آنقدر ادامه نداشتی که پس از یک مرور ِ طولانی حتی به آخرت برسم و میپیچیدم در خودم پیچش های تنهایی مرموزی که به لاک قرمز ناخنهایم می خندید و درد هی هجای کشد دار می شد و می کشیدم انقدر که نقاشی هایم ترک بر می داشت و بی خیال می شدم بی خیال ِ خودم ... غروب پنج شنبه بود تو نبودی هوا دو نفره بود تو نبودی
و این منم در شمالی ترین نقطه ی شمال
تنهایی را فنجانی می فهمد که هیچگاه لبهایت را لمس نکرد
و این منم در آستانه ی بیست سالگی ...
مچاله می شدم در بغضی
که دست در جیبت و می رفتی که شاید می رسیدی سر به هوایی که آفتابش را داغ می شدم سوت می زدی در مغزم گیج می رفتم در تنت که سرما خورده بود و بغضی که فشار... افتادم در عینک آفتابی ات دید می زدی شکلاتی تر می شدم سر کشیدی افتاد شکست ... غروب شده بود
+[ تاريخ شنبه 10 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند
همانگونه که می لمی به مبل
و کانال ها را برای تکرار ِمکرر " قصه ی عشق" عوض می کنی فنجانت را بده شب را برایت شکلات کنم داغ سر میکشی! صبح می شود...
+[ تاريخ پنجشنبه 8 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند
باید خوشحال باشم آره می دونم
نمیذارم به این آسونیا گم شم نمیذارم منو از ریشه بشکونی منم بازیگرم "یادت فراموشم"
باید رو راست باشم با خودم میشه تو کم کم از مسیر ِ قصه رد میشی تو یوسف هم که باشی باز میدونم برای ِ این زلیخا مرد ِ بد میشی
همون روزی که رفتی سخت بارون زد منو اون بید ِ مجنون باز لرزیدیم دیگه تو کوچه از تو رد پایی نیست شاید این روز رو تو خواب می دیدیم
یه روزی باز جامون رو همین نقطه ست درست اونجا که اشکامو لگد کردی می دونم برمی گردی و پریشونی که با این دختر ِ دیوونه بد کردی
باید خوشحال باشم آره می دونم نمیذارم به این آسونیا گم شم نمیذارم منو از ریشه بشکونی منم بازیگرم "یادت فراموشم"
آدمک های زیادی از من رفته اند
و سالهاست... دیگـــــــــر منتظر نیستم هوا پیمای قلبم سقوط هم کند جعبه سیاه خاطراتم در حیاط خانه ی تو نمی افتد تو کوچت را بگیر و مستقیم برو من پشت سرم را هم ... فراموش می کنم بازگشتی در کار نیست فقط این بار من را هم با خودت ببر
+[ تاريخ چهارشنبه 23 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
می شود تو را دوست داشت
تو را دوست داشت تو را دوست داشت و بعد مرد... وجود تو واجب تر از هواست این قانون را با بوسه ای اثبات میکنم! کمی جلوتر بیا...
+[ تاريخ دوشنبه 21 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
دستهایت را دراز کن
تمام من را شکار دلم عجیب هوای ِ طعمه شدن دارد که یکی مرا ببرد دور دور دور آنقدر دور که دست ِ خودم هم به خودم نرسد! و بعد دخلم را بیاورد و خدا گریه کند بلند ... صدایم را می اندازم ته حلقم و فریاد بالا می آورم لال... این آخرین بار خواهد بود دیگر باز نخواهم گشت
+[ تاريخ یکشنبه 20 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
آنقدر باشکوه است آن لحظه! که زمان می ایستد که زمین می ایستد که جهان می ایستد و تمام چراغ قرمزها و تمام خطوط عابرپیاده تا تو در آن خیابان ِ باریک از مقابل من عبور کنی...
+[ تاريخ پنجشنبه 17 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
بگذار نفس نکشم و فکر کنم شریک مرگ من خواهی بود من دیوانه ی این شراکت بی پایانم فقط کمی کمی کمی فقط کمی نباش! حیف که مرگ هم در هوای تو عجیب می چسبد لعنتی!
+[ تاريخ سه شنبه 15 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
سخت می شود
ماند سر کشید و سر کشیده شد تا آخر ماجرا درد دچار زن* *سکوت میکنم به یادت!
+[ تاريخ پنجشنبه 10 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
پناه من باش آنگاه تمام من شعار می شودواژه به واژه امپراطوری چشمهایت را دستهامان در هم و خیابان ِ نامتناهی را بدویم تا باران تا جنبش بوسه تا تظاهرات جنون تا دموکراسی آغوش و برسیم به آزادی ِ اسارت وار ِ ما شدن تا قدمت لبخندت تیتر ِ تاریخ ِ تمدن بشر را سر بکشد ما به صفر می رسیم ما متولد می شویم ما متولد می کنیم من به تو قول می دهم ...
وشعر
تنها شعور شعر تو را می فهمد و بغض میکند تمام جای خالی ات را در شب سلوک تو را همیشه نبضی نا آشنا می تپد تو را همیشه زبانی گنگ صدا میزند و چشم تو در تمام اتفاقها سرک می کشد تمام قطب ها نمای تو می شوند آنگونه که جاذبه مفهومی از لبخند توست و تو یک دیوان را در من زیسته ای..
+[ تاريخ شنبه 5 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
از آن هفت هزارو پانصدو چهل و دو ساعتی که با تو صحبت کردم بیا امشب فقط هفت دقیقه با من حرف بزن!
+[ تاريخ پنجشنبه 3 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
دلم را کوک میکنم
چشمان را ... سنتور را ... قهوه را ... ساعت میشوم شاید این پنج شنبه زنگ زدی
+[ تاريخ چهارشنبه 2 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند
تمام هوای اینجا
در لباس های تو سرک می کشد یخبندان تمام نمی شود حتی اگر تمام فصل ها عطر تو را از پیرهنت دست چین کنند پاییز باشد یا زمستان بهار یا تابستان تو که نباشی هوای حال من پس است
+[ تاريخ دوشنبه 30 آبان1390 نويسنده پریچهر مستمند
ما بن بست میشویم خیابانها ما را می بلعند و هی بغض میکنم تو را تو را تو را همین حوالی به باد سپرده بودم و حالا هر چه این آدرس را… پیدا نمی شوی باران که عطر تورا دروغ نمی بارد؟
+[ تاريخ یکشنبه 29 آبان1390 نويسنده پریچهر مستمند
هارمونی لبخندت فنجانی که قهوه ی تنهاییمان را قسمت می کند یک زیر سیگاری تب دار در پی رد پای لبهای تو بومی که سالهاست مونالیزا را به انتظار نشسته است ساعت دیواری که رو به تو تاب می خورد و نگاه نامتمایلت به موهای نیمه باز من بنشین می خواهم شعر نقا شی ات کنم
+[ تاريخ پنجشنبه 26 آبان1390 نويسنده پریچهر مستمند
|
|