X
تبلیغات
هوای بی تو زمستان من است

مرا با نام خودت بخوان تا یک فصل را در هوای تو تنفس کنم

موهایم را گره زده ام

به میله های تخت

دستهایم را به پرده ها

چشمهایم را به پنجره

و پاهایم را فرو برده ام در پاندول ساعتی

که روی ملاجم برک می زد

من دلزده تر از آنم

که وسوسه ی داشتن ثانیه ای از تو

حال مردنی ام را بهم بریزد

بهم بریزد

بهم بریزد

بهم بریزد

دنیایـــی که تو را

از روی تخت خوابم چپاول کرد

                  

                           پریچهر مستمند

+[ تاريخ چهارشنبه 1 خرداد1392 نويسنده پریچهر مستمند


و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز ... که پرت می شوی از دنیا و حواست پرت من می شود و هوس می کنی ... هوس می کنی ... هوس می کنی ... و دختری باشم که از تو رفته باشم و می خواهی ناخنک بزنی ! و فحش بلد باشم قد هیکلت و فحش بلد باشم رکیـــــــک تر از بی تفاوتی های کسی که در خودش وا مانده و فحش بلد باشم قد تمام خوابهای خرسی ات وسط شب گریه های مچاله و پیام های ناکوتاه... بین مستی و جای خالی آغوش گاو گونه ات... و بخواهی و بخواهی و دوباره بخواهی و رفته باشم ! و بخوابی با زنی که او نیست و فکر کنی به اولین دکمه ی مانتویی که رنگش را بلد نبودی و فکر کنی به بیست بوسه ی پشت هم و فکر کنی به دستهاش وسط رقص با آهنگ گری مور و فکرکنی به گریه با " The One I Loved To Be" و فکر کنی به آخرین دکمه ی مانتو که بسته نمی شد و فکر کنی به خداحافظی آخرش ... و سیگارت را روشن کنی ، همخوابه ات کش برود، به مونتانای ماتیکی ات نگاه کنی و فکر کنی به آن روز به جای لبهایش روی سیگارت که اجازه نداده بود پاک کنی و اعصابت از زنهای دنیا ته بکشد و همخوابه ات... برود جلوی آینه موهایش را ببندد و تو فکر کنی به گلی که آن روز زده بودی به موهایش!
همخوابه ات در کیفش دنبال رژ لب باشد و پیدا نکند و هـــــــی غر بزند و هی غر بزند و مثل صاعقه ای بزند به ملاجت و یک جای حافظه ات درد بگیرد!! بروی سمت میز اتاقت کشو را باز کنی و فکر کنی به رژ لبی که جا گذاشته بود و دوست تر داشتش که تو برایش زده بودی بعد از بوسه ها و محاسبه ی احتمال بیشتر سرطان از هضم رژ لب یا کشیدن سیگار ...
همخوابه ات خداحافظی می کند و تو گاز را برای جوش بودن آب چک نمی کنی همخوابه ات در را می بندد و تو کوچه را چک نمی کنی هم خوابه ات می رود و تو خوابت نمی برد و تو قرار بعدی نداری و تو دانشجو نیستی و تو در آن شهر لعنتی زندگی نمی کنی و کلی وقت خالی داری و کلی آدم که نیستند و کلی بهانه که تاریخ مصرفشان ته کشیده ، که پرت می شوی از دنیا و حواست پرت من می شود و هوس می کنی ... هوس می کنی ... هوس می کنی ... و دختری باشم که از تو رفته باشم و می خواهی ناخنک بزنی !
و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز و قلب نداشته باشم آن روز...

+[ تاريخ جمعه 13 اردیبهشت1392 نويسنده پریچهر مستمند

قهوه ای که می نوشم
طعم بوسه می دهد
لباسی که تن می کنم
عطر بوسه می دهد
ساعتهای روی مچم
شکل بوسه می شوند
موسیقی غمگینی که نمی رقصاندم
ریتم بوسه دارد
کتابی که می خوانم
تمام کلماتش بوسه می شوند
به گمانم
باید لبت را جایی جا گذاشته باشی ...

پریچهر مستمند


 

              Gustav Klimt, The Kiss,1907-1908, oil and gold leaf

 

+[ تاريخ یکشنبه 1 اردیبهشت1392 نويسنده پریچهر مستمند

در من جمعیتی ست
که درد می کند
باید بخوابند
همه ی شهر با تو
یک جای حال شلوغ مرا بفهمند ...


+[ تاريخ دوشنبه 26 فروردین1392 نويسنده پریچهر مستمند

لیست ها را چک نمیکنم

درجه ی هوا را چک نمیکنم

پیام ها را چک نمیکنم

طعم غذا را چک نمیکنم

وقت بیرون رفتن حتی آینه را چک نمیکنم . . .

حتما باید می رفتی؟

+[ تاريخ یکشنبه 13 اسفند1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

تو عوض می شوی
سال عوض می شود
خاطراتت عوض می شوند
اما
من تو را با تمام این سالهایی که گذشت
عوض نکرده ام . . .

+[ تاريخ پنجشنبه 10 اسفند1391 نويسنده پریچهر مستمند

سوال می کند از خودش تو را

تو را که به خودخواهی اش بدهکار است

تو را که جای تمام لباس ها تن می کند

جای تمام شعرها می خواند

تو را که شعار کلیشه ای این حوالی سردی

و در تمام  پس لرزه های قلبش ترک خورده ای

و فکر می کند تمام ادم های روی زمین یک مشت هرزه اند

که او را برای خودش نمی خواهند

که او را برای خودش نمی فهمند

و او می خواهد که فقط برای خودش باشد

برای لباس هایش

و خود خواهی محضی که تو را از او سوال می کند ...

+[ تاريخ سه شنبه 17 بهمن1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

این روزها در دنیای تو زندگی میکنم

در دنیای تو که عمیق فرو رفتنیست

این  رو  اگر نشنیدید بشنوید  

+[ تاريخ سه شنبه 19 دی1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

+[ تاريخ شنبه 11 آذر1391 نويسنده پریچهر مستمند

باد تمام خاطراتش را داد

دلش خوش است که سالهاست برای تو می نویسد ...

+[ تاريخ پنجشنبه 2 شهریور1391 نويسنده پریچهر مستمند

مثل عابری که می رود

تا با کله بخورد به سنگ

به بن بست

رژه می رود در قلب اشتباه

اما می رود... که رفته باشد

که همه انگشت به دهانِ این همه حماقتش

و ان تکبر کثیف تر که می گوید :

من دیگر چهارده ساله نیستم ..

و اشتباه تر در را می کوبد

هدست را روی گوشش

و ولوم ولوم ... تا آخرش

که به صدای مزخرف تو گوش بدهد

در گوشه ترین نقطه ی اتاق

در تاریک ترین ساعتِ شب

و ترد ترین نقطه ی سیگار ...

کو له اش را پر میکند

عکس های مریلین

پیپ مرشام

هندزفری صورتی، کیتی کوچک غمگینش

و اشتباه تر در را می کوبد

مثل عابری که می رود تا با کله بخورد...

+[ تاريخ پنجشنبه 5 مرداد1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

دلتنگ تر می شوی

که بروی

و برگردی

او نباشد

و تن بدهی به دروغ

و تن بدهی به غریبه ها

و دلتنگ تر

در هیبت یک مرد

جفت پا بپری توی صورت هر کسی غیر او

خشمگین تر شعار بدهی

 و پشت تمام نقاب هات

دخترانگی ات ظریف تر بشکند

و دلتنگ تر

برگردی در آشپزخانه

لیوان بغض هات بشکند

در ظرف شام محبوبش

سرو می شوی

سر می روی

و دلتنگ تر ...




+[ تاريخ سه شنبه 16 خرداد1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

باران می رود

شب می رود

خیابان می رود

آدم های آن خانه هم ...

آن پنجره ی کوچک می ماند

که هوس سوت های ریتمیکت

در نیمه شبهای غمگین

از سرش نمی رود


+[ تاريخ سه شنبه 9 خرداد1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]


هیچ وقت نمی تونم بفهمم اونهایی که اشعار دیگران رو به نام خودشون منتشر می کنن

دقیقا چه لذتی بهشون دست میده!؟

و وقتی دیگران از نوشته ای که مال کس دیگه ای هست تعریف می کنن

با چه فیگوری میتونن به خودشون ببالن!

یه دختر خانمی توی این وبلاگ پست 112 منو منتشر کرده

جالب اینجاست که با افتخار و غروری هم به تجلیل از نوشته اش توی کامنتها جواب میده که انگاری خودشم باور کرده نویسنده ی این پستِ!

+[ تاريخ پنجشنبه 28 اردیبهشت1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

فکرش را بکن

سیــــــــگاری که تب کند برای لبهایت ...

حالا هی از مغزم دود

بلند شو ...

+[ تاريخ سه شنبه 26 اردیبهشت1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

بیا به حال هم گریه کنیم

دستهای من هم

تبعیدی همان آغوشی ست

که واگیرش

 به تنت اندازه ی درد بود

  وتشنج این تنهایی را لرزاند

 من و تو هر چقدر هم اشتباهی

یک شبه بزرگ شدیم

من دلم تنگ تر می شد  

تو محکم تر مچاله ...

ما باهم در برف رقصیدیم

ما در کتابخانه ها

ما در صف بلیت

ما در امتحانهای خرداد

ما در فریاد مادرهامان

ما حتی در ایستگاه تاکسی

ما تبعیدی ترها ...

که مشق هامان شصت ساله بود

و برای درک یک سانحه متولد شده بودیم

و تشییع تمام جنازه ها در تن مان

ما را به مرگ تبعیدتر کرد

بیا به حال هم گریه کنیم

....


به دوستم

+[ تاريخ چهارشنبه 20 اردیبهشت1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

به باد زدی

و دلتنگ تر شدم

به یادت

که مرا فراموش...

خودمانیــــــــم

وای به حال ِ روزی که پشیمان خواهی شد


+[ تاريخ جمعه 8 اردیبهشت1391 نويسنده پریچهر مستمند

تولدت باشدُ به دنیا لگد بزنی ُ

و جفت پا بپری توی ِ صورتش ُ

 و بروی جلوی آینه  زل بزنی به سیاهی

مخلوط خط چشم و تمام دردهایت

که بیست ساله شان شده!

تو حتی قدّ پیراهن سفید ِ گلدارت شاد نیستی

حتی قدّ آدامس بادکنکیت که می ترکانی در آینه

و تو را می برد به دهه ی هفتاد

زیر ِ درختِ سیبِ پشت خانه ی مادربزرگت

که قید خودش را زد و تمام سیبهایش را بخشید

به گورستان ِ محله شان...

روزِ تولدت باشدُ

بین ِ "یک عاشقانه ی آرام" و "زنده به گور"

انگشتت را فرو کنی توی ِ چشم بوف ِ کور

ورق بزنی فصل های تنهایی مرموزی

 که تو را سَر می کشندُ مست می کنند

و پیام ها را خط خطی کنیُ خودکار ِ اعصابت ته بکشد

_ "موفق باشی ...خوشبخت  ... آی عزیزکم"

و تمامِ اسمیرینف های دنیا ته بکشند

_"به سلامتی ِ تو که ..."

برای ِ رفتن از تو فقط یک جفت کفش می خواهم

با لِج های ِ مرگ ...

 

 پ.ن1 : تولدم مبارک

پ.ن2: تو فکر کن حالم خوب نباشه

پ.ن3: برای حال ِ بهتر تو دعا میکنم

+[ تاريخ سه شنبه 15 فروردین1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

رو به روی ِ دری که کوبیدی

بغض سردم دوباره دم کرده

خانه از زجه های تکراری

خانه از درد ِ من ورم کرده

 

نازبانوت باز تب دارد

نیستی قرص خواب او باشی

پشت خطی که باز خاموش است

حرف منطق ، جواب او باشی

 

بعد از صرف شام تکنفره

یک پک از خاطرات بارانی

یک اورکت و کوله ای چرمی

مرگ من در شبی زمستانی

 

آدمک می شدم بدون کلاه

برف یکریز- سرد روی ِ سرم

بعد از آن اتفاق ناممکن

بغض آن دختری که بی پدرم

 

شب نه آغوش، شب نه لالایی

کودکی بی پناه می ماندم

کاش اسباب بازی ات بودم

غرق در اشتباه می ماندم

 

بازسازی رد پای تنت

روی تختی که خواب او مرده

ساعتی که مدام می نالد

یک نفر هستی اش را برده

 

یخ بسته دوباره پک هایش

می لمد از تو در تنی تنها

قرص هایش جواب را کردند

تکرار دوباره مَن... مَن ها

 

روبه روی دری که کوبیدی

روی  ِ تختی که خواب او مرده

نازبانوت باز تب دارد

یک نفرهستی اش را برده

+[ تاريخ چهارشنبه 9 فروردین1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

 هوای ِ بدون ِ تو

 روی تخم مرغ شب عید هم زمستانیست

 

 

+[ تاريخ چهارشنبه 2 فروردین1391 نويسنده پریچهر مستمند | ]

از کوبیدن با غرور پاهایت روی سنگ فرشها خسته ای

میروی سراغ کتانی ات

که کهنه نمی شود

 و تو عاشق بنفش جیغش هستی

(شبیه جیغ های بنفشت)

و روی بلوار آنقدر میمانی که ماشین به سه متری ات برسد

و بپری به ان طرف و

هی خنده ات بگیرد که مردنی نیستی

و آدامست را فوت کنی روی پیاده رو

و به قدم زدن روی نوک جدول دامه بدهی

و دست در جیبت و دستمال کاغذی های مچاله

مچاله از بغض

مچاله از درد

و ناگهان  یادت بیاید که مادرت و شیمی درمانی ...

شیمی

شصت درصدش به درد پزشکی نمی خورد

به درد...

من به درد می خورم

یا درد به من

من و پیاده روی با تخیلم که روزی هجده ساله بود ...

نمیرسم

انتها نخواهد داشت ...







+[ تاريخ شنبه 6 اسفند1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]

و تو حتی جا خشک کرده بودی

در من و ساعتم که همیشه خواب بودیم

روزمرگی از جنس آبکش کردن برنج

روزمرگی از جنس واکس زدن به کفش ها

روزمرگی از جنس شیشه ای که جیوه اندود شده

و خودت را به خودت تحمیل میکند

زل می زنی به لباسی که تنت نیست

و مچاله می شوی در دخترانگی ات

که بیست ساله تر نمی شود

پرت می شوی روی افکار تخت

خیره میشوی به لامپی

که شرو ور می بافد از نور

و تو عاشق چرند گویی های نارنجی اش هستی

جمعه های مصنوعی ات...

از عشق چیزهایی هم سرت می شود

پسرهایی که کله شان بوی اسنک و پپرونی می دهد

وتو همیشه ساندویچ های مادرت

با طعم سالهای دبیرستان را

به انها ترجیح می دادی

و چرت می زدی در تست

که داروین از انتخابت پیاده شو

بیا با هم به سمت دانشگاه بین الملل قدم بزنیم

و می پرید از سرت

انتگرال سطح محصور جیب پدرت

که قول داده بودی دست از کندنش برداری

هی! خــــــــانـــــــــم خــــــــــــــــــــــــــــدا!

این تو که در من جا خشک کرده

همانیست که شش سال پیش گفته بود

"من چند سال زودتر بزرگ شده ام"

شش سال است که بیست ساله مانده

یا دست راستت را بگذار روی سرش

یا دست از سرش بردار!




+[ تاريخ دوشنبه 10 بهمن1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]

باید بروم

باید دلم خنک بشود

دوش بگیرد سرم  در هوایی

سر به سر خودم ...

دو پا روی زمین خدا نمی گذارم

اگر تو زمین گیرش باشی

گیرش باشی

اصلا اگر باشی

می توانم

میشود

شعار می دهم

می جنگم با خودم

و تیغ روی هنجره ام

آه... بغض ...

پدرم با تو کشتگی دارد

که درش آوردی

باید بروم

می کوبد بر  در

که در به درم کند

کاش پنج دقیقه دیر تر

نه...


باید دلم خنک بشود

 باید بروم

+[ تاريخ پنجشنبه 29 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]

غروب پنج شنبه بود

تو نبودی

هوا دو نفره بود

تو نبودی

و چای ِ صبری که

مرا نمی نوشید

و گریه میکردم

که کفشهایم را

تو زودتر از جاده

به باد خواهی داد

و قلب هایم را

که شک به تپیدن دارند

و تو آنقدر ادامه نداشتی

که پس از یک مرور ِ طولانی حتی

به آخرت برسم

و میپیچیدم در خودم پیچش های تنهایی مرموزی

که به لاک قرمز ناخنهایم می خندید

 و درد هی هجای کشد دار می شد

و می کشیدم انقدر که نقاشی هایم ترک  بر می داشت

و بی خیال می شدم

بی خیال ِ خودم ...

غروب پنج شنبه بود

تو نبودی

هوا دو نفره بود

تو نبودی


و این منم در شمالی ترین نقطه ی شمال

+[ تاريخ پنجشنبه 15 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]


تنهایی را 


فنجانی می فهمد


که هیچگاه 


لبهایت را لمس نکرد


و این منم در آستانه ی بیست سالگی ...

+[ تاريخ سه شنبه 13 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]

مچاله می شدم در بغضی

که دست در جیبت

و می رفتی که شاید می رسیدی

سر به هوایی که آفتابش را

داغ می شدم

سوت می زدی در مغزم

گیج می رفتم

در تنت که سرما خورده بود

و بغضی که فشار...

افتادم در عینک آفتابی ات

دید می زدی

شکلاتی تر می شدم

سر کشیدی

افتاد

شکست

...

غروب شده بود

+[ تاريخ شنبه 10 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند

همانگونه که می لمی به مبل
و کانال ها را برای تکرار ِمکرر  " قصه ی عشق"
عوض می کنی
فنجانت را بده
شب را برایت شکلات کنم
داغ
سر میکشی!

صبح می شود...

+[ تاريخ پنجشنبه 8 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند


این  رو   بشنوید  


امیدوارم خوشتون بیاد



پ.ن : دلم برایت تنگ می شود

جوری عجیب ...

زودتر از دیر برگرد

+[ تاريخ دوشنبه 5 دی1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]

باید خوشحال باشم آره می دونم

نمیذارم به این آسونیا گم شم

نمیذارم منو از ریشه بشکونی

منم بازیگرم "یادت فراموشم"


باید رو راست باشم با خودم میشه

تو کم کم از مسیر ِ قصه رد میشی

تو یوسف هم که باشی باز میدونم

برای ِ این زلیخا مرد ِ بد میشی


همون روزی که رفتی سخت بارون زد

منو اون بید ِ مجنون باز لرزیدیم

دیگه تو کوچه از تو رد پایی نیست

شاید این روز رو تو خواب می دیدیم


یه روزی باز جامون رو همین نقطه ست

درست اونجا که اشکامو لگد کردی

می دونم برمی گردی و پریشونی

که با این دختر ِ دیوونه بد کردی


باید خوشحال باشم آره می دونم

نمیذارم به این آسونیا گم شم

نمیذارم منو از ریشه بشکونی

منم بازیگرم "یادت فراموشم"

+[ تاريخ جمعه 25 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند | ]

آدمک های زیادی از من رفته اند

و سالهاست...

دیگـــــــــر منتظر نیستم

هوا پیمای قلبم سقوط هم کند

جعبه سیاه خاطراتم در حیاط خانه ی تو نمی افتد

تو کوچت را بگیر و مستقیم برو

من پشت سرم را هم ...

فراموش می کنم

بازگشتی در کار نیست

فقط این بار

من را هم با خودت ببر


+[ تاريخ چهارشنبه 23 آذر1390 نويسنده پریچهر مستمند